فراتر از دیورند؛ به سوی انحلال نظم استعماری افغانستان
ما در لحظهای ایستادهایم که دیگر نمیتوان آن را با واژههایی چون «بحران»، «گذار» یا «اصلاح» توصیف کرد. آنچه در جغرافیای نامنهاد افغانستان در جریان است، نه یک بحران موقت، بلکه فروپاشی یک نظم مصنوعی و پایان یک پروژهٔ تاریخی است، که از ابتدا بر انکار واقعیتهای تمدنی، زبانی و تاریخی این سرزمین بنا شده بود. «افغانستان» نه محصول ارادهٔ مشترک قومها، بلکه نتیجهٔ مهندسی استعماری و تداوم سلطهٔ یک هویت خاص یعنی افغانی بر سایر باشندگان غیرافغان این جغرافیا بوده است.
جنبش حق تعیین سرنوشت برای پارسیزبانان، با تکیه بر بیانیهٔ راهبردی خویش و اصول بنیادین حقوق بینالملل، بهویژه اصل غیرقابل انکار «حق تعیین سرنوشت ملتها»، اعلام میدارد که دوران مشروعیت این ساختار به پایان رسیده است. ما نه خواهان اصلاح نظم فاسد، ساختگی و تحمیلی افغانی، بلکه خواهان عبور کامل از آن هستیم. این عبور، نه یک انتخاب احساسی، بلکه ضرورتی تاریخی، حقوقی و تمدنی است.
در این چارچوب، مسئلهٔ موسوم به «خط دیورند» برای ما نه یک مناقشهٔ مرزی، بلکه نماد بحران عمیقتری است: بحران هویت و دولت بودگی در ساختاری که هرگز نتوانسته خود را بهعنوان یک واحد سیاسی مشروع، تثبیت و بازنمایی کند.
ما با صراحت اعلام میکنیم که خط دیورند، یک مرز بینالمللی تثبیتشده و غیرقابل تغییر برای همین جغرافیای جعلی است و استفادهٔ ابزاری از آن برای تحریک احساسات قومی یا تداوم تنشهای منطقهای، چیزی جز تکرار یک بازی فرسوده، مضحک و پرهزینه برای غیر أفغانها نیست. این بازی، دهههاست که با خون و رنج مردمان غیرپشتون/افغان این سرزمین تغذیه شده است.
ما این چرخه را متوقف میکنیم!
واقعیت این است که آنچه بهنام «افغانستان» شناخته میشود، هرگز موفق به ایجاد یک هویت ملی فراگیر نشده است. این برساخته، همواره بهمثابه ابزاری برای سرکوب زبان، فرهنگ و تاریخ ملتهای دیگر به ویژه پارسیان عمل کرده و از طریق سازوکارهایی چون تمرکز قدرت، تبعیض ساختاری، مهندسی جمعیتی و حذف نظاممند ، به بازتولید سلطه افغانی پرداخته است. از جمهوریت تا امارت، از چپ تا راست، این الگو نهتنها تغییر نکرده، بلکه در اشکال مختلف بازتولید شده است.
جنبش حق تعیین سرنوشت برای پارسیزبانان، این وضعیت را «استعمار داخلی» مینامد؛ استعمار خاموشی که نه از بیرون، بلکه از درون یک ساختار سیاسی تحمیل شده و تغذیه میگردد. انتقال برنامهریزیشدهٔ جمعیت تحت عنوان «ناقلین»، تغییر بافتهای جمعیتی، حذف زبان پارسی از ساختار قدرت، و به حاشیهراندن نظاممند نخبگان غیرپشتون/افغان، همگی نشانههای روشن این استعمار هستند.
ما این وضعیت را نه میپذیریم و نه به آن تن درمیدهیم!
نسل جدید پارسیزبانان و سایر اقوام غیرپشتون، به آن سطحی از خودآگاهی رسیدهاند که دیگر نمیتوانند و نمیخواهند در چارچوب روایتهای تحمیلی گذشته باقی بمانند. این نسل، خود را نه بخشی از یک پروژهٔ شکستخورده، بلکه وارث یک سنت تمدنی عمیق میداند که ریشه در تاریخ، زبان و فرهنگ این سرزمین دارد. از این منظر، ادامهٔ همزیستی اجباری در چارچوب «افغانیت»، نهتنها غیرممکن، بلکه تهدیدی برای بقا و تداوم این هویت است.
بر این اساس، ما اعلام میکنیم که هدف ما فراتر از هرگونه اصلاحات سطحی یا تقسیم قدرت در یک ساختار ناکارآمد و حفظ مرزهای ساخته شده استعماری قرن ۱۹است. هدف ما، پیافگنی یک نظم سیاسی نوین بر پایهٔ قرارداد اجتماعی میان تبارهای غیرپشتون با محوریت عدالت، برابری و احترام متقابل است. این نظم، باید در قالب یک دولت مستقل و مدرن تجسم یابد، که در آن زبان پارسی، بهعنوان زبان اکثریت و حامل یک سنت تمدنی، جایگاه طبیعی خود را بازیابد و تمامی اقوام، بدون تبعیض، در درون ساختار قدرت خود را بیابند و در آن مشارکت داشته باشند.
ما بهدنبال انزوا نیستیم؛ بلکه خواهان بازتعریف پیوندمان هم در درون و هم با جهان و منطقه هستیم. در نظم مطلوب ما، صلح پایدار با همسایگان جایگزین سیاستهای تنشزا خواهد شد و همکاریهای منطقهای بر اساس منافع متقابل شکل خواهد گرفت. ما باور داریم که پایان پروژهٔ افغانستان، نه تهدیدی برای منطقه، بلکه فرصتی برای ایجاد ثبات واقعی و پایدار است.
این یک گسست است ـ اما گسستی آگاهانه، مسئولانه و مبتنی بر اصول!
ما از جامعهٔ جهانی میخواهیم که واقعیتهای میدانی و تحولات عمیق اجتماعی در این جغرافیا را بهرسمیت بشناسد و از رویکردهای کهنه و ناکارآمد فاصله بگیرد. حمایت از حق تعیین سرنوشت، نه مداخله، بلکه تعهد به اصولی است که خود این جامعه بر آنها بنا شده است.
در پایان، ما اعلام میکنیم:
ما از مرزهای تحمیلی از جمله «دیورند» عبور کردهایم،
از روایتهای جعلی فاصله گرفتهایم،
و به سوی آیندهای حرکت میکنیم که در آن، سرنوشت ما بهدست خود ما رقم خواهد خورد.
این آغاز یک پایان است!
و پایان یک آغاز جدید می باشد!
