نگارنده: فیاض بهرمان نجیمی
مقدمه
بحران هویت در میان نخبگان اخوانی پارسیزبان افغانستان
در قلمرو تاریخنگاری فرهنگی، خطرناکترین نوع تحریف، نه انکار مستقیم حقیقت، بلکه جابهجایی آرام مرکز ثقل آن است؛ جایی که یک تمدن، بهتدریج از حافظه تاریخی خود جدا میشود و ریشههایش در چارچوب ایدئولوژیهای تازه بازتعریف میگردد.
یادداشت حفیظ منصور درباره فردوسی و نقش او در تاریخ زبان پارسی، نمونهای دقیق از همین جابهجایی ایدئولوژیک است؛ متنی که در ظاهر میکوشد «مبالغه» در نقش فردوسی را نقد کند، اما در عمق خود، پروژهای گستردهتر را نمایندگی میکند: انتقال منشأ هویت پارسی از «خرد حماسی و تمدنی» به «فقه سیاسی و امتگرایی اسلامی».
واکنش شدید روشنفکران و فعالان حوزه مدنی پارسی به آن یادداشت، تنها واکنش به چند اشتباه تاریخی نبود؛ بلکه واکنشی بود به یک ذهنیت ریشهدار در میان بخشی از رهبران جمعیت اسلامی افغانستان و جریانهای اخوانیتبار منطقه؛ ذهنیتی که هرگز نتوانست میان «اسلامگرایی سیاسی» و «هویت تمدنی پارسی» آشتی برقرار کند. این جریانها، هرچند در بدنه اجتماعی خود بیشتر بر شانههای تاجیکها و پارسیزبانان ایستاده بودند، اما در سطح نظری و ایدئولوژیک، هماره به امت اسلامی بیش از حافظه تاریخی و تمدنی مردم خود وفادار ماندند.
در نتیجه، تاجیکبودن در بسیاری موارد نه یک آگاهی تاریخی و تمدنی، بلکه تنها یک موقعیت اجتماعی و ابزار بسیج سیاسی بود. به همین دلیل، هنگامی که بحران تاریخی افغانستان به نقطه سرنوشتساز خود رسید، این جریانها فاقد هرگونه پروژه رهاییبخش برای حوزه پارسی شدند. آنان نه نظریهای برای حق تعیین سرنوشت داشتند، نه قرائتی انتقادی از دولت متمرکز افغانستان، و نه حتی درکی تمدنی از مسئله زبان و هویت. تمام افق سیاسیشان در نهایت درون چارچوب «افغانستان اسلامی» و «امت واحده» باقی ماند؛ چارچوبی که در عمل به بازتولید همان ساختار تاریخی سلطه انجامید.
در چنان بستری، کوچکسازی فردوسی تنها یک داوری ادبی نیست؛ بلکه تلاشی است برای تضعیف مهمترین ستون حافظه مستقل پارسیزبانان. زیرا فردوسی تنها یک شاعر نبود؛ او معمار بزرگ حافظه تاریخی و فلسفی حوزه تمدنی پارسی بود. شاهنامه فقط مجموعهای از ابیات حماسی نیست، بلکه مانیفستی عظیم درباره خرد، عدالت، مشروعیت سیاسی، مقاومت و تداوم تاریخی یک تمدن است. تمدنی که پس از فروپاشی ساسانیان و سلطه خلافت عربی، در معرض نابودی فرهنگی قرار داشت.
از همینجاست که تقابل واقعی آغاز میشود: تقابل میان «خرد حماسی پارسی» و «ایدئولوژی تعبدی اخوانی». فردوسی جهان را بر محور خرد، داد و مسئولیت انسانی تفسیر میکند؛ در حالیکه اسلامگرایی اخوانی، مشروعیت را نه از خرد و عدالت تاریخی، بلکه از امت، شریعت و نظم ایدئولوژیک استخراج میکند. برای همین است که شاهنامه، ناخودآگاه به یک خطر معرفتی برای پروژه اخوانی بدل میشود؛ زیرا انسان شاهنامه، مقلد منفعل نیست، بلکه سوژهای خردمند، مبارز و مسئول است.
حفیظ منصور در یادداشت خود میکوشد خاستگاه و آغازگاه عظمت زبان پارسی را از شاهنامه به فتوای ابوحنیفه، حرکتهای نظامی ابومسلم خراسانی، طاهر ذوالیمینین و سیاستهای سامانیان منتقل کند. اما این روایت، از اساس دچار یک مغالطه بزرگ است: خلط میان «زمینه سیاسی» و «بقای تمدنی». بدون تردید، سلسلههایی چون سامانیان یا برخی وزیران ایرانیتبار، در ایجاد فضا برای رشد زبان پارسی نقش داشتند، اما هیچکدام نتوانستند آن را به یک حافظه تاریخی فراملی و ماندگار تبدیل کنند. این کار را فردوسی انجام داد؛ آن هم نه با فتوای دینی یا فرمان حکومتی، بلکه با خلق یک جهانبینی کامل.
در واقع، تفاوت فردوسی با دیگر چهرههایی که منصور نام میبرد، در همین نقطه نهفته است. ابوحنیفه یک فقیه بود که برای تسهیل عبادت مسلمانان غیرعرب، فتوایی محدود صادر کرد؛ ابومسلم و طاهر، سرداران خلافت ساز و یا درونساختار آن به مانند برمکیان بودند؛ و صفاریان یا سامانیان، دولتمردانی عملگرا؛ اما فردوسی، بنیانگذار حافظه تمدنی بود. او زبان پارسی را نه فقط زنده نگه داشت، بلکه به آن روح تاریخی، فلسفی و حماسی بخشید.
این جستار، تلاشی است برای نقد همین پروژه ایدئولوژیک؛ پروژهای که میکوشد هویت پارسی را از بنیادهای تمدنی و خردگرایانهاش جدا کرده و آن را چوکات فقه سیاسی و اسلامگرایی امتی بازتعریف کند. در این مسیر، نخست به تحریفهای تاریخی درباره زبان پارسی و نقش دیوانسالاری خواهیم پرداخت؛ سپس شاهنامه را بهعنوان مانیفست خرد حماسی و حافظه تمدنی بررسی خواهیم کرد؛ و در نهایت، نسبت اخوانیسم افغانستانی را با بحران هویت و شکست سیاسی حوزه پارسی بر پایه مفاهیم جامعه شناسیک و تاریخی و نه دینی بررسی می کنم.
ـ یکم ـ
تحریف تاریخ زبان پارسی
۱. زبان پارسی و مغالطهی امتگرایانه
یکی از بنیادیترین خطاهای نظری در یادداشت حفیظ منصور، خلط میان «تسهیل مذهبی زبان» و «پایداری تمدنی زبان» است. او میکوشد با برجستهسازی نقش ابوحنیفه، ابومسلم خراسانی، طاهر ذوالیمینین، یعقوب لیث و سامانیان، این تصور را ایجاد کند که بقای زبان پارسی بیشتر مدیون فقه اسلامی، خلافت و قدرت سیاسی بوده تا حاصل مقاومت تمدنی و حافظه تاریخی مستقل حوزه پارسی. این خوانش، در ظاهر تاریخی اما در عمق خود ایدئولوژیک است؛ زیرا هدف نهایی آن انتقال خاستگاه هویت پارسی از «تمدن» به «امت» می باشد.
در این روایت، زبان پارسی دگر یک حامل یک جهانبینی مستقل نی، بلکه تنها ابزاری در خدمت نظم اسلامی معرفی میشود؛ گویی پارسی تنها زمانی مشروعیت یافت که فقیهان اجازه استفاده از آن را صادر کردند یا خلفا و امیران مسلمان به آن میدان دادند. چنین برداشتی، در واقع تاریخ را وارونه میکند؛ زیرا زبان پارسی پیش از اسلام، زبان یک تمدن عظیم، دستگاه اداری، فلسفه، شعر، اسطوره و دولت بود. این زبان، با ورود اسلام خلق نشد؛ بلکه پس از فروپاشی سیاسی ایران ساسانی، وارد مرحلهای از بقا و بازسازی تمدنی گردید.
در حقیقت، اگر زبان پارسی تنها محصول فتوای فقهی یا حمایت قدرت سیاسی بود، میبایست مانند صدها زبان دیگر در درون خلافت عربی حل میشد. آنچه آن را حفظ کرد، نه تساهل خلافت، بلکه مقاومت حافظه تاریخی و فرهنگی مردمانی بود که نمیخواستند در نظم عربی ـ اموی مستحیل شوند ـ مانند جنبش بزرگ شعوبیه!
۲. فتوای ابوحنیفه؛ تسهیل عبادت، نه پروژه احیای تمدنی
حفیظ منصور، همچون بسیاری از اسلامگرایان اخوانی، تلاش میکند نقش ابوحنیفه را در بقای زبان پارسی برجسته سازد و آن را همسنگ نقش فردوسی جلوه دهد. او به فتوای مشهور ابوحنیفه اشاره میکند که اجازه میداد مسلمانان غیرعرب نماز را به زبان پارسی بخوانند. بدون تردید، این فتوا در زمان خود نشانهای از انعطاف فقهی بود، اما تبدیل آن به «ریشه و چشمه حیات زبان پارسی» تحریفی آشکار است.
ابوحنیفه یک فقیه بود، نه نظریهپرداز هویت فرهنگی. دغدغه او حفظ انسجام امت اسلامی و تسهیل عبادت نومسلمانان بود، نه احیای تمدن ایرانی یا دفاع از هویت پارسی. حتی در درون مذهب حنفی نیز این فتوا بعدها محدود، مشروط یا در عمل کنار گذاشته شد. بنابراین، نسبت دادن بقای زبان پارسی به چنین فتوایی، بیش از آنکه استدلال تاریخی باشد، تلاشی برای اسلامیسازی چشمه هویت پارسی است.
این نگاه، به گونه دقیق بازتاب ذهنیت اخوانی است، که نمیتواند بپذیرد تمدنی خارج از چارچوب امت اسلامی، دارای استقلال معرفتی و فلسفی باشد. برای چنین جریانهایی، زبان پارسی تنها زمانی ارزشمند است که در خدمت فقه، تفسیر و نظم اسلامی قرار گیرد، نه اینکه حامل حافظه مستقل تاریخی و خردورزی پیشااسلامی باشد.
۳. ابومسلم و طاهر؛ سرداران خلافت، نه معماران هویت پارسی
منصور سپس به ابومسلم خراسانی و طاهر ذوالیمینین اشاره میکند و آنان را از عوامل زمینهساز رشد پارسی معرفی مینماید. اما این روایت نیز مبتنی بر اغراق و جابهجایی مفهومی است.
ابومسلم خراسانی، هرچند از خراسان برخاست و در سقوط امویان نقش کلیدی داشت، اما پروژهاش احیای هویت ایرانی نبود. او در نهایت در خدمت انتقال قدرت از امویان به عباسیان قرار گرفت. عباسیان نیز برخلاف تصور رمانتیک برخی اسلامگرایان، خلافتی عربی ـ اسلامی را ادامه دادند که مرکزیت فرهنگی آن بغداد و زبان اصلی دیوان و دانش آن عربی بود.
طاهر ذوالیمینین نیز، با وجود ایرانیتبار بودن، بیشتر یک فرمانده وفادار به خلافت بود تا نظریهپرداز استقلال فرهنگی خراسان. حتی منابع تاریخی نشان میدهد که اشراف ایرانی آن دوران، در بسیاری موارد شیفته فصاحت عربی و فرهنگ بغداد بودند؛ زیرا زبان قدرت، علم و مشروعیت سیاسی تنها عربی بود.
بنابراین، تلاش برای تبدیل این شخصیتها به قهرمانان «نجات زبان پارسی» ناشی از نوعی ناسیونالیسم امتی است، که میخواهد همه دستآوردهای تمدنی پارسی را در درون ساختار خلافت اسلامی بازتعریف کند تا هویت مستقل این حوزه از میان برود.
۴. سامانیان؛ حامیان شعر فارسی، نه فارسیسازان کامل دیوان
یکی از رایجترین افسانههای تاریخنگاری معاصر افغانستان و ایران، این ادعاست که سامانیان دیوانسالاری را پارسی کردند و زبان پارسی را به زبان رسمی کامل حکومت مبدل نمودند. حفیظ منصور نیز همین روایت را تکرار میکند. اما بررسی دقیق اسناد تاریخی نشان میدهد که این تصویر، بسیار اغراقآمیز و تا حد زیادی نادرست است.
سامانیان بیتردید نقشی بزرگ در حمایت از شعر و ادب پارسی داشتند. در دربار آنان شاعرانی چون رودکی، دقیقی و بلعمی مجال رشد یافتند و ترجمههایی از متون دینی و تاریخی به مانند «تفسیر طبری» به زبان سُچه و سره پارسی صورت گرفت. اما میان «حمایت از ادب پارسی» و «پارسیسازی کامل ساختار اداری» و تبدیل پارسی به «زبان قدرت» فاصله زیاد و تفاوت عظیم وجود دارد.
بخش عمده دیوانسالاری سامانیان همچنان به عربی اداره میشد. اسناد، مکاتبات رسمی و ساختار فقهی ـ اداری خلافتمحور آن عصر هنوز زیر سلطه عربی بود. حتی بسیاری از دانشمندان و دبیران سامانی آثار مهم خود را به عربی مینوشتند، زیرا زبان علم و مشروعیت رسمی همچنان عربی محسوب میشد.
این نکته اهمیت بنیادی دارد؛ زیرا نشان میدهد که بقای زبان پارسی فقط حاصل حمایت حکومتی نبود. اگر چنین میبود، با سقوط سامانیان نیز زبان پارسی فرو میپاشید. اما آنچه پارسی را ماندگار کرد، انتقال آن از سطح «ابزار دیوان» به سطح «حافظه تمدنی» و از طریق نگهبانان اصلی آن یعنی «دهگان ها یا دهقان ها»بود و فردوسی نماینده برجسته آن بود که توانست کار بزرگی انجام دهد.
۵. یعقوب لیث؛ اسطورهسازی از یک واکنش زبانی
روایت مشهور دیگری که منصور تکرار میکند، نقش یعقوب لیث صفاری در رسمیسازی زبان پارسی است. روایت معروف میگوید هنگامی که شاعری در حضور یعقوب قصیدهای عربی خواند، او گفت: «چیزی که من اندر نیابم، چرا باید گفت؟» و خواست شعر به پارسی خوانده شود:
| ای امیری که امیران جهان خاصه و عام | بنده و چاکر و مولای و سگ بند وغلام | |
| ازلی خطی در لوح که ملکی بدهید | به ابی یوسف یعقوب بن اللیث همام | |
| به لتام آمد رتبیل ولتی خورد به لنگ | لتره شد لشکر رتبیل و هبا گشت کنام | |
| لمن الملک بخواندی تو امیرا به یقین | با قلیلالفیه کن زاد در آن لشکر کام | |
| عمر عمار ترا خواست و زوگشت بری | تیغ تو کرد میانجی به میان دد و دام | |
| عمر او نزد تو آمد که تو چون نوح بزی | در آکار تن او سر او باب طعام |
مطابق تاریخ سیستان محمد وصیف سگزی این شعر را سرود که نیم آن عربی است و بعضی واژه های هم دارد که تا به حال در کابل به کار می روند!
این روایت، اگرچه از نظر نمادین مهم است، اما بههیچوجه به معنای فارسیشدن دیوانسالاری نبود. یعقوب لیث نه نظریهپرداز زبان بود و نه معمار ساختار اداری نوین. او یک فرمانده نظامی برخاسته از طبقات فرودست بود که بیشتر دغدغه تثبیت قدرت و گسترش دین اسلام را داشت تا بازسازی تمدنی پارسی، حتا سقوط دولت کابل شاهان بخش پروژه عربی ساز بود که انجام داد!
دیوانها و مکاتبات رسمی در عصر صفاریان همچنان به عربی باقی مانند. تفاوت میان «زبان شعر دربار» و «زبان بوروکراسی» دقیقاً همان نقطهای است که روایتهای ایدئولوژیک آن را نادیده میگیرند.
۶. اسفراینی، میمندی و نبرد واقعی زبان در دیوان
واقعیت تاریخی فارسیسازی دیوان، نه در عصر صفاریان یا سامانیان، بلکه در کشاکشهای پیچیده دوره غزنوی و سپس سلجوقی آشکار میشود. در اینجا نقش وزیرانی چون ابوالعباس اسفراینی پر اهمیت بود.
اسفراینی، وزیر محمود غزنوی، کوشید دیوان و مکاتبات رسمی را از عربی به فارسی دری منتقل کند. او که برخاسته از سنت دیوانسالاری ایرانی بود، تلاش کرد ساختار اداری خراسان را از وابستگی مطلق به عربی بیرون آورد.
اما آن روند پایدار نماند. پس از سقوط اسفراینی، احمد بن حسن میمندی که شیفته فرهنگ بغداد و زبان عربی بود، تمام اصلاحات او را لغو کرد و دوباره عربی را بر دیوان مسلط ساخت.
این کشمکش نشان میدهد که مسئله زبان، تنها مسئله «حمایت حکومت» نبود؛ بلکه میدان نبرد دو جهانبینی بود:
- جهانبینی ایرانشهری ـ خراسانی،
- و جهانبینی خلافتمحور عربی.
هرچند روشنفکر دیگری ـ بونصر مشکان ـ کوشید زبان پارسی را در دیوانسالاری برگرداند، اما عصر مسعود غزنوی پر از آشوب بود و کار وی به گونه بايسته ادامه نیافت.
سرانجام، در عصر سلجوقیان و با نقش وزیرانی چون عمیدالملک کندری و خواجه نظامالملک، زبان پارسی توانست جایگاه پایدارتر اداری پیدا کند و زبان قدرت شود. اما آن پیروزی نه حاصل فقه یا امت اسلامی بلکه نتیجه تداوم سنت تمدنی ایرانی ـ خراسانی بود.
۷. چرا فردوسی مسئله اصلی است؟
در همین نقطه است که اهمیت واقعی فردوسی آشکار میشود. تمام شخصیتهایی که منصور نام میبرد، در بهترین حالت زمینهسازان یا بازیگران سیاسی بودند؛ اما هیچکدام نتوانستند برای پارسی «حافظه تاریخی جاودان» خلق کنند.
شاهنامه، زبان پارسی را از سطح ابزار اداری یا شعر درباری فراتر برد و آن را به ستون هویت تمدنی بدل ساخت. فردوسی نه فقط واژگان، بلکه اسطوره ها، تاریخ، اخلاق، فلسفه سیاسی و روح مقاومت را احیا کرد. او برای نخستینبار پس از فروپاشی ساسانیان، ایرانیان و خراسانیان را دوباره به یک روایت تاریخی مشترک پیوند داد.
به درستی به همین دلیل است که پروژههای اخوانی و امتگرا، ناگزیر دست به کوچکسازی فردوسی می زنند. چنان گرایش در آغاز انقلاب اسلامی در ایران حاکم بود و حتا میخواستند آرامگاه فردوسی را تخریب کنند، که آیت الله خامنه ای با نوشتن یک نامه مانع تخریب آن شد. شاهنامه یادآور این حقیقت است که حوزه پارسی یک «تمدن تاریخی مستقل» است.
ـ دوم ـ
شاهنامه؛ مانیفیست خرد حماسی و حافظه تمدنی پارسی
۱. فردوسی؛ فراتر از یک شاعر
بزرگترین خطای خوانشهای ایدئولوژیک از فردوسی، تقلیل او به یک «شاعر» است، که تنها زبان پارسی را حفظ کرد یا مجموعهای از افسانهها را به نظم کشید. این همان خطایی است که در یادداشت حفیظ منصور نیز دیده میشود؛ جایی که نقش فردوسی در کنار فتوای ابوحنیفه، اقدامات نظامی ابومسلم یا سیاستهای سامانیان قرار داده میشود، گویی شاهنامه تنها یکی از عوامل فرعی بقای زبان بوده است. به باور من باور حفیظ منصور در حد جعل های است که نخست منسوب به محمد حسنین هیکل مصری در باره زبان مصریان و ایرانیان می شود و بعد تفسیر های غلط بی بی سی که حفیظ منصور گام به گام آن را تکرار کرده است.
اما واقعیت طور دیگر است، فردوسی در حقیقت نه فقط یک شاعر، بلکه معمار حافظه تمدنی حوزه پارسی بود. او در لحظهای تاریخی ظهور کرد که جهان ایرانی ـ خراسانی پس از چند قرن سلطه خلافت عربی، در آستانه استحاله کامل فرهنگی قرار داشت. زبان پارسی هنوز زنده بود، اما فاقد یک «روایت کلان تمدنی»، که بتواند گذشته، اسطوره، تاریخ، اخلاق، سیاست و معنای بودن را دوباره به یکدیگر پیوند دهد.
شاهنامه این خلأ را پُر کرد.
فردوسی زبان را از سطح ابزار ارتباطی به سطح «هستی تاریخی» ارتقا داد و زبان را «هستی انسان» ساخت. او با پیوند دادن اسطوره و تاریخ، حافظهای مشترک برای تمام حوزه تمدنی پارسی خلق کرد، که از بلخ و بخارا تا هرات و از سمرقند، توس، اصفهان تا کابل و بدخشان امتداد یافت. به همین دلیل، شاهنامه فقط یک اثر ادبی نیست؛ بلکه نوعی قانون اساسی نانوشته برای هویت پارسی است.
۲. خرد؛ ستون اصلی جهانبینی فردوسی
نخستین واژه بنیادین شاهنامه «خرد» است:
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
این آغاز تصادفی نیست. فردوسی جهان را نه بر محور تعبد، بلکه بر محور خرد سامان میدهد. در شاهنامه، خرد معیار سنجش انسان، حکومت، جنگ، اخلاق و مشروعیت است. شاه خوب کسی نیست که تنها قدرت دارد یا مدعی دینداری است؛ بلکه کسی است که بر مدار داد و خرد حرکت میکند.
این جهانبینی تفاوتی بنیادین با ساختار فقهی ـ کلامی رایج در جهان اسلامی قرون میانه دارد؛ بهویژه با سنت اشعری و بعدها با اسلامگرایی سیاسی معاصر. در تفکر تعبدی، حقیقت نهایی در «نص» و «اطاعت» نهفته است؛ اما در شاهنامه، انسان خردمند مسئول سرنوشت خویش است.
همین نکته است که شاهنامه را به خطری معرفتی برای جریانهای اخوانی بدل میکند. زیرا انسان اخوانی، پیش از هر چیز «عضو امت» است؛ اما انسان فردوسی، یک سوژه تاریخی مستقل است که باید میان داد و بیداد یکی را انتخاب کند.
۳. شاهنامه؛ بازسازی حافظه ایرانشهری
پس از فروپاشی ساسانیان، خلافت عربی تنها به سلطه سیاسی بسنده نکرد؛ بلکه کوشید حافظه تاریخی جهان ایرانی را نیز نابود سازد. بسیاری از متون، اسطورهها و سنتهای فکری ایران باستان یا از میان رفتند یا به حاشیه رانده شدند. در چنین شرایطی، خطر اصلی فقط نابودی دولت نبود؛ بلکه فراموشی تاریخی بود.
فردوسی در برابر همین فراموشی ایستاد.
او تاریخ و اسطوره را درهم آمیخت تا «تداوم تاریخی» خلق کند. در شاهنامه، فریدون، جمشید، کاوه، رستم و سیاوش تنها شخصیتهای افسانهای نیستند؛ آنان نمادهای حافظه تمدنیاند. هر یک حامل مفهومی سیاسی و فلسفیاند:
- کاوه، نماد شورش علیه استبداد؛
- سیاوش، نماد پاکی و عدالت؛
- رستم، نماد مسئولیت و مقاومت؛
- و ضحاک، تصویر جاودان استبداد و اهریمن سیاسی.
به این ترتیب، شاهنامه به مردم حوزه پارسی یادآوری کرد که تاریخ آنان از خلافت آغاز نمیشود. آنان پیش از عباسیان و امویان نیز دارای فلسفه سیاسی، نظام اخلاقی و جهانبینی مستقل بودهاند.
به درستی همین استقلال حافظه است که جریانهای امتگرا را آزار میدهد. زیرا ایدئولوژی اخوانی میکوشد همه هویتها را در «امت اسلامی» حل کند؛ در حالیکه شاهنامه از یک «تمدن مستقل» سخن میگوید.
۴. فردوسی و فلسفه سیاسی داد
یکی از بنیادیترین مفاهیم شاهنامه، «داد» است. در جهان فردوسی، مشروعیت سیاسی نه از نسب، قومیت یا حتی دین، بلکه از عدالت و خرد سرچشمه میگیرد.
شاه تا زمانی مشروع است که دادگر باشد. به محض آنکه به خودکامگی، غرور و بیداد روی آورد، «فره ایزدی» را از دست میدهد و سقوط میکند. این مفهوم، ریشهای عمیق در سنت ایرانشهری دارد و بعدها در فلسفه اشراق سهروردی نیز بازتاب یافت.
در شاهنامه:
- جمشید به دلیل غرور سقوط میکند؛
- ضحاک به دلیل ستم نابود میشود؛
- و کیخسرو به دلیل دادگری به اوج مشروعیت میرسد.
این نگاه، تفاوتی بنیادی با فقه سنتی دارد که در بسیاری موارد، اطاعت از حاکم مسلمان را ـ حتا اگر ظالم باشد ـ برای جلوگیری از فتنه ضروری میداند. فردوسی اما مشروعیت را اخلاقی و عقلانی میفهمد، نه در کُل فقهی.
از همینجاست که شاهنامه به یک متن بالقوه رهاییبخش بدل میشود؛ زیرا انسان را به مقاومت در برابر بیداد فرامیخواند، نه به تسلیم در برابر قدرت.
۵. پیوند فردوسی با ابنسینا، فارابی و سهروردی
یکی از بزرگترین سوءفهمها درباره شاهنامه این است که آن را تنها اثری ادبی پنداشت، در حالیکه این اثر حامل یک سنت عمیق فلسفی است؛ سنتی که هم دز آثار فارابی یا ابنسینا و بعدها سهروردی به شکل نظری جریان داشت.
فارابی از «مدینه فاضله» سخن گفت؛ جامعهای که بر عقل و فضیلت استوار باشد. ابنسینا عقل را جوهر تعالی انسان دانست و سهروردی با احیای حکمت خسروانی، کوشید پیوند میان خرد ایرانی و فلسفه اسلامی را بازسازی کند.
فردوسی همین سنت را در قالب حماسه بیان میکند.
در شاهنامه، خرد تنها ابزار محاسبه نیست؛ جوهر روشنایی و انسانیت است. نبرد میان ایران و توران، در سطحی عمیقتر، نبرد میان داد و بیداد، نور و ظلمت، خرد و جهل است. همین ساختار دوگانه، بعدها در فلسفه اشراق سهروردی به زبان فلسفی بیان شد.
از این منظر، فردوسی و سهروردی دو بیان متفاوت از یک روح تمدنیاند:
- یکی در قالب شعر و اسطوره،
- و دیگری در قالب فلسفه و حکمت.
۶. اخوانیسم و هراس از حافظه مستقل
برای جریانهای اخوانی، مشکل اصلی فردوسی فقط «ملیگرایی فرهنگی» نیست؛ بلکه استقلال معرفتی شاهنامه است. شاهنامه جهانی را تصویر میکند که در آن:
- خرد بر تقلید مقدم است،
- عدالت بر قدرت برتری دارد،
- و انسان مسئول سرنوشت خویش است.
این نگاه با ساختار ایدئولوژیک اخوانی ناسازگار است؛ زیرا اسلامگرایی سیاسی، مشروعیت را نه از حافظه تاریخی و خرد انسانی، بلکه از ایدئولوژی دینی استخراج میکند. در چنین ساختاری، تاریخ پیشااسلامی یا باید اسلامیسازی شود یا بیاهمیت جلوه داده شود.
به همین دلیل است که حفیظ منصور میکوشد نقش فردوسی را در کنار فتوای ابوحنیفه یا اقدامات کارگزاران خلافت قرار دهد. این تنها یک اشتباه تاریخی نیست؛ بلکه تلاشی آگاهانه یا ناخودآگاه برای خلع سلاح هویتی حوزه پارسی می باشد.
شاهنامه خطرناک است، زیرا به پارسیزبان یادآوری میکند که:
- او فقط عضو یک امت مذهبی نیست،
- بلکه وارث تمدنی کهن، خردورز و مستقل است.
۷. شاهنامه؛ کتاب زندگی و مقاومت
برخلاف بسیاری از متون زاهدانه قرون میانه، شاهنامه کتاب مرگ و انزوا نیست؛ کتاب زندگی است. انسان شاهنامه، انسانِ مبارزه، شادی، عشق، مسئولیت و ایستادگی است.
رستم در برابر ظلم میایستد؛
کاوه علیه ضحاک قیام میکند؛
سیاوش قربانی فساد قدرت میشود اما تسلیم دروغ نمیگردد.
در این جهان، انسان موجودی منفعل نیست که فقط به آخرت بیندیشد. او موظف است در برابر اهریمن بایستد؛ حتی اگر شکست بخورد. همین روحیه است که شاهنامه را به متن مقاومت تاریخی تبدیل کرده است.
و درست به همین دلیل، جریانهای تعبدی و اخوانی نسبت به آن احساس بیگانگی میکنند. زیرا شاهنامه اراده انسانی را بیدار میسازد؛ در حالیکه ایدئولوژیهای بنیادگرا هماره بر اطاعت، انقیاد و هویت تودهای تکیه دارند.
۸. فردوسی و بقای حوزه تمدنی پارسی
اگر فردوسی نبود، شاید زبان پارسی همچنان باقی میماند؛ اما به احتمال زیاد، به یک زبان محلی یا درباری فروکاسته میشد. عظمت فردوسی در این است که او پارسی را به زبان «خودآگاهی تمدنی» تبدیل کرد.
شاهنامه سبب شد که:
- تاریخ ایرانشهری فراموش نشود،
- اسطورهها نابود نگردند،
- و پارسیزبانان خود را فقط بخشی از خلافت اسلامی نپندارند.
از همین رو، فردوسی نه فقط شاعر، بلکه یکی از بزرگترین معماران بقای تمدنی در تاریخ مشرقزمین است. او کاخی ساخت که مصالحش نه سنگ و آجر، بلکه زبان، حافظه، خرد و مقاومت بود، که هزار سال بعد، هنوز بزرگترین سد در برابر استحاله فرهنگی و ایدئولوژیک حوزه پارسی است.
ـ سوم ـ
اخوانیسم افغانستانی و شکست تاریخی حوزه پارسی
۱. بحران اصلی؛ نخبگانی بدون حافظه تمدنی
یکی از تراژیکترین واقعیتهای تاریخ معاصر حد اقل ۴ دهه اخیر در جغرافیای نامنهاد افغانستان این است که بخش بزرگی از نخبگان سیاسی پارسیزبان، در حساسترین مرحله تاریخ خود، فاقد یک آگاهی تمدنی مستقل بوده و استند. آنان به زبان پارسی سخن گفته اند، در جغرافیای خراسان تاریخی زیسته و از بستر اجتماعی تاجیکها و دیگر اقوام پارسیزبان برخاسته اند، اما دستگاه فکریشان نه بر بنیاد تاریخ و فلسفه پارسی، بلکه بر محور اسلامگرایی سیاسی و ایدئولوژی اخوانالمسلمین و دیگر ایدئولوٰی ها شکل گرفته است.
در نتیجه، میان «هویت زبانی» و «آگاهی تمدنی» شکافی عمیق پدید آمده است.
این جریانها هرگز نتوانستند پارسیبودن را به یک پروژه سیاسی و تاریخی تبدیل کنند. تاجیکبودن برای بسیاری از رهبران آنان بیشتر یک موقعیت اجتماعی بود تا یک آگاهی تاریخی. آنان به جای آنکه مسئله سلطه قومی، تمرکزگرایی افغانستانی و بحران هویت را تحلیل کنند، همهچیز را در چارچوب «امت اسلامی» و «وحدت دینی» حل کردند.
این همان نقطهای است که اخوانیسم افغانستانی، در عمل به بازوی ناخواسته تداوم ساختار سلطه پشتونی بدل شده است.
۲. جمعیت اسلامی؛ از مقاومت تا انحلال هویتی
جمعیت اسلامی افغانستان در آغاز، برای بسیاری از تاجیکها و پارسیزبانان، نماد مقاومت در برابر اقتدارگرایی قومی پشتونی و بعدها اشغال شوروی بود. اما مشکل بنیادین این جریان از همان ابتدا در بنیان نظری آن نهفته بود. ایدئولوژی اصلی جمعیت اسلامی نه بر محور عدالت قومی و حق تعیین سرنوشت، بلکه بر بنیاد قرائت اخوانی از اسلام سیاسی شکل گرفته بود.
در چنان ساختاری:
- هویت قومی امری فرعی تلقی میشد،
- مسئله زبان به حاشیه میرفت،
- و تاریخ پیشااسلامی در کُل بیاهمیت شمرده میشد.
رهبران این جریان، حتی زمانی که از بدنه تاجیک و پارسیزبان برخاسته بودند، خود را پیش از هر چیز «اسلامگرا» میدانستند، نه حاملان یک پروژه تمدنی پارسی.
همین مسئله باعث شد که جمعیت اسلامی، علیرغم برخورداری از بزرگترین سرمایه انسانی حوزه پارسی، هرگز نتواند به یک جنبش رهاییبخش تاریخی تبدیل شود. این جریان نه تنها موفق به بازتعریف جغرافیای جعلی افغانستان نشد، بلکه در بسیاری موارد، ناخواسته به بازتولید همان ساختار «افغانستان واحد و اسلامی» کمک کرد؛ ساختاری که بر محور سلطه تاریخی پشتونیسم بنا یافته است.
۳. اخوانیسم و افغانستانگرایی
در ظاهر، اسلامگرایی اخوانی با قومگرایی تفاوت دارد؛ اما در افغانستان، این دو در عمل به شکلی پیچیده در هم تنیده اند. اخوانیسم افغانستانی در حوزه پارسیان، به دلیل ناتوانی در فهم مسئله ملیتها و تمدنها، در عمل به نوعی «افغانستانگرایی اسلامی» گرایش داشته است.
افغانستانگرایی در میان آنها فقط یک مفهوم جغرافیایی نبود؛ بلکه پروژهای سیاسی برای حفظ دولت متمرکز، انکار تکثر تمدنی و حل همه هویتها در قالب «ملت افغان» بود.
اخوانیهای تاجیک به جای نقد این ساختار، آن را مقدس کردند؛ زیرا بقای «امت اسلامی افغانستان» برای آنان مهمتر از مسئله عدالت تاریخی بود. به همین دلیل:
- هرگونه سخن از فدرالیسم یا حق تعیین سرنوشت، تجزیهطلبی پنداشته شده و می شود؛
- نقد پشتونیسم، تضعیف وحدت اسلامی تلقی گردید؛
- و مسئله زبان پارسی به سطح یک مطالبه فرهنگی فرعی تقلیل یافته است.
در نتیجه، اخوانیسم نهتنها به رهایی حوزه پارسی کمک نکرده، بلکه آن را از شکلگیری یک سوژه سیاسی مستقل بازداشه است.
۴. فلجسازی جبهه مقاومت
پس از سقوط جمهوریت و بازگشت طالبان، بحران نظری این جریان آشکارتر شد. جبهه مقاومت ملی، با وجود برخورداری از سرمایه عظیم تاریخی، انسانی و عاطفی، فاقد یک پروژه روشن تمدنی و سیاسی بود. این خلأ اتفاقی نبود؛ بلکه نتیجه دههها سلطه تفکر اخوانی بر ذهنیت بخش بزرگی از نخبگان پارسیزبان آن بود.
مشکل اصلی این بود که رهبران این جریان:
- هنوز افغانستان را مقدس دانسته و میدانند،
- هنوز از نقد ریشهای ساختار قومی دولت میترسند،
- و هنوز میان اسلامگرایی و رهایی تمدنی سرگردان اند.
در نتیجه، مقاومت به جای آنکه به جنبشی برای بازتعریف نظم سیاسی و احیای حق تعیین سرنوشت تبدیل شود، در سطح واکنش نظامی باقی ماند.
اخوانیسم، حوزه پارسی را از تولید «فلسفه مقاومت» ناتوان ساخت؛ زیرا این ایدئولوژی آن بر امتگرایی بنا شده و نمیتواند مسئله تمدن مستقل پارسی را بپذیرد.
۵. چرا شاهنامه برای اخوانیها خطرناک است؟
در اینجا بار دیگر باید به فردوسی بازگشت. همانطور که پیشتر یادآور شدم دلیل حساسیت پنهان بخشی از اسلامگرایان نسبت به شاهنامه، تنها ادبی یا تاریخی نیست؛ بلکه سیاسی و معرفتی است.
شاهنامه به پارسیزبان میآموزد که:
- مشروعیت از داد میآید، نه در تنها از دین؛
- انسان مسئول سرنوشت خویش است؛
- و مقاومت در برابر بیداد، وظیفهای اخلاقی است.
بنابرین شاهنامه حافظهای مستقل خلق میکند که چیزی جز حافظه پارسی و هویتی نیست.
۶. اخوانیسم و بحران خرد
یکی از مهمترین نتایج سلطه اخوانیسم در افغانستان، تضعیف سنت خردورزی در میان نخبگان پارسیزبان بوده است. این جریان، به جای آنکه میراث فلسفی خراسان ـ از فارابی و ابنسینا تا سهروردی و ناصرخسرو ـ را احیا کند، بیشتر به سمت ادبیات تعبدی، ایدئولوژیک و شعاری رفت.
در چنین فضایی:
- فلسفه به حاشیه رانده شد،
- نقد تاریخی سرکوب گردید،
- و هویت تمدنی جای خود را به شعارهای امتگرایانه داد.
نتیجه این روند، شکلگیری نسلی بود که زبان پارسی داشت اما حافظه تاریخی پارسی نداشت؛ نسلی که میتوانست شاهنامه بخواند اما جهانبینی فردوسی را درک نکند.
این همان بحران عمیقی است که امروز حوزه پارسی افغانستان با آن روبهروست.
۷. شکست تاریخی پروژه اخوانی
امروز، پس از دههها جنگ، مهاجرت، فروپاشی و بازگشت طالبان، میتوان با صراحت گفت که پروژه اخوانی در افغانستان شکست خورده است. این شکست فقط نظامی یا سیاسی نیست؛ بلکه شکست یک جهانبینی است.
اخوانیسم نتوانست:
- عدالت قومی ایجاد کند،
- دولت مدرن بسازد،
- طالبانیزم را مهار کند،
- یا حتی هویت مستقل پیروان خود را حفظ نماید.
در نهایت، این جریان میان دو نیروی بزرگ خُرد شد:
- از یکسو بنیادگرایی قبیلهای پشتونی طالبان،
- و از سوی دیگر ساختار تاریخی پشتونیسم دولتی.
دلیل این شکست روشن است: جریانی که حافظه تمدنی خود را انکار کند، در لحظه بحران فاقد ستونهای مقاومت خواهد بود.
۸. ضرورت بازگشت به خرد تمدنی پارسی
حوزه پارسی زبان در جغرافیای نامنهاد افغانستان برای خروج از بحران تاریخی شان، نیازمند بازگشت به سرچشمههای خرد تمدنی خویش است؛ نه بازگشت به گذشته به معنای نوستالژیک، بلکه بازخوانی انتقادی سنتی که:
- خرد را بر تعبد مقدم بداند،
- عدالت را معیار مشروعیت بشمرد،
- و انسان را مسئول سرنوشت خویش سازد.
این سنت را میتوان در پیوند میان:
- فردوسی،
- ناصرخسرو،
- ابنسینا،
- سهروردی،
- و حتی جنبشهای معاصر حقطلبانه از جمله «جنبش حق تعیین سرنوشت برای پارسی زبانا» مشاهده کرد.
بدون احیای این حافظه، حوزه پارسی همچنان در چرخه شکست و انفعال باقی خواهد ماند.
آنچه امروز ضرورت دارد، نه بازتولید اخوانیسم و نه تکرار افغانستانگرایی، بلکه تولد دوباره یک آگاهی تمدنی مستقل است، که در آن آگاهیا بتواند:
- از حق تعیین سرنوشت مردمان ما دفاع کند،
- ساختار سلطه حاکم افغانی را به چالش بکشد،
- و انسان پارسیزبان را دوباره به سوژه تاریخ و فلسفی خویش مبدل سازد!
فرجام
بحران حوزه پارسیان در جغرافیای نامنهاد افغانستان، تنهابحران قدرت سیاسی نیست؛ بلکه پیش از آن، بحران آگاهی تاریخی و تمدنی است. جامعهای که حافظه خود را از دست داده باشد، حتی اگر زبان، جمعیت و جغرافیا داشته باشد، در لحظههای سرنوشتساز ناتوان از تولید اراده تاریخی خواهد بود. آنچه در دهههای اخیر بر تاجیکها و دیگر پارسیزبانان در جغارفیای به نام افغانستان گذشت، بیش از هر چیز محصول همین گسست حافظه بود، که بخش مهمی از آن به سلطه ایدئولوژی های کمونیستی، اخوانی و افغانستانگرایی بازمیگردد.
یک بخش بزرگ جریانهای اخوانی، با وجود آنکه از بطن جامعه پارسیزبان برخاسته بودند، هیچگاه نتوانستند مسئله هویت و تمدن را بهگونهای مستقل درک کنند. آنان همواره کوشیدند پارسیبودن را چارچوب امت اسلامی تعریف کنند و تاریخ حوزه خراسان را نه بهعنوان یک تداوم تمدنی مستقل، بلکه بهمثابه بخشی از تاریخ خلافت اسلامی بازخوانی نمایند. هم اکنون هم اکثریت مطلق خراسان خواهان در جغرافیای به نام افغانستان دید فراتر از خراسان اسلامی ندارند!
در چنین دستگاه فکری، فردوسی ناگزیر به یک شاعر تقلیل مییابد، شاهنامه از مقام مانیفست تمدنی پایین میافتد و نقش فقیهان و سرداران خلافت برتر از حافظه تاریخی یک ملت معرفی میشود.
اما حقیقت تاریخی چیز دیگری است.
اگر زبان پارسی تنها با فتوای فقیهان زنده مانده بود، امروز اثری از آن وجود نداشت. آنچه این زبان را از میان ویرانیهای سیاسی، حملات نظامی، سلطه خلافت، یورش مغول و استبدادهای متوالی عبور داد، فقط ساختار قدرت نبود؛ بلکه حافظه تمدنی و فلسفه زندگی نهفته در آن بود، که دهگانان آن را نگهداری می کردند ـ به قول فردوسی: «ز گفتار دهقان یکی داستان ـ بپیوندم از گفتهی باستان » ـ آنها طبقه متوسط، نگهدارندگان و راویان اسطوره هاه، حافظه تاریخی و داستانهای باستان بودند. فردوسی آن حافظه ها را به زبان حماسه صورتبندی کرد و شاهنامه را به بزرگترین سنگر مقاومت فرهنگی در تاریخ مشرقزمین بدل ساخت.
به پندار من، بشاهنامه کتاب گذشته نیست، بلکه برنامه برای آینده هست. زیرا در بنیاد آن، چند اصل جاودان وجود دارد:
- اصالت خرد در برابر تعبد؛
- مشروعیت داد در برابر استبداد؛
- مسئولیت انسان در برابر تاریخ؛
- و مقاومت در برابر اهریمن سیاسی.
شهنامه سندیست در برابر تمام افکار عرفانی و صوفیگری به ویژه از دوران مغول ها به بعد که روح مقاومت را در حوزه ما از هم پاشاند.
شاهنامه انسان را به سوژهای آزاد، خردمند و مسئول مبدل میسازد. همین ویژگی است که آن را جریانهای بنیادگرا برنمیتابد.
شکست پروژه اخوانیسم در افغانستان نیز درست از همینجا آغاز می شود. این جریان، چون فاقد حافظه تمدنی مستقل بوده است، نتوانست در برابر طالبانیزم و ساختار تاریخی سلطه حاکم افغانی، مقاومت فکری تولید کند. چهره های شاخص بازمانده جریان میتوانستند مقاومت نظامی کنند، اما فاقد فلسفه رهایی بودند. در نهایت نیز، میان افغانستانگرایی، امتگرایی و واقعیت سلطه قومی سرگردان باقی ماندند.
حوزه پارسی امروز در برابر یک انتخاب تاریخی قرار دارد:
- یا همچنان در چارچوب ایدئولوژیهای فرسوده و دولتمحور افغانستانی باقی بماند؛
- یا به بازسازی آگاهی تمدنی مستقل خویش روی آورد.
این بازسازی، بدون بازگشت انتقادی به سرچشمههای خرد پارسی ممکن نیست؛ سرچشمهای که از ابنسینا و فردوسی تا سهروردی و نظام الملک امتداد یافته است. مقصود از بازگشت، تکرار نوستالژیک گذشته نیست، بلکه احیای روحی است که انسان را مسئول تاریخ خویش در شرایط جدید نماید که برخورد تمدن ها یک بخش پروژه ای آن می باشد.
حوزه پارسی زبانان ما در جغرافیای نامنهاد افغانستان نیازمند چند تحول بنیادین برای بقا و رهایی خویش است:
۱. بازسازی حافظه تاریخی
باید تاریخ خراسان و جهان پارسی از زیر سایه روایت های رسمی افغانستانی و اسلامگرایانه بیرون کشیده شود. نسلهای جدید باید بدانند که هویت آنان تنها در چارچوب شبه دولت مدرن افغانستان تعریف نمیشود، بلکه ریشه در یک تمدن چند هزار ساله دارد.
۲. عبور از امتگرایی سیاسی
امت اسلامی، در تجربه افغانستان نامنهاد، نتوانست عدالت قومی، آزادی یا برابری ایجاد کند. برعکس، در بسیاری موارد به پوششی برای استمرار سلطه استبدادی و نابرابری بدل شد. تکثر ملی و تمدنی در جغرافیای به نام افغانستان ناممکن است؛ زیرا قرارداد اجتماعی میان قومی برای شکل دهی حاکمیت از پایین در آن نه وجود نداشته است.
۳. احیای فلسفه خرد
حوزه پارسی باید دوباره با سنت فلسفی خویش آشتی کند. جامعهای که فلسفه، نقد و خرد را کنار بگذارد، ناگزیر اسیر تعبد، شعار و بنیادگرایی خواهد شد.
۴. تبدیل پارسیزبانان به سوژه سیاسی مستقل
تا زمانی که پارسیزبانان تنها نیروی انسانی پروژههای دیگران باشند، بحران ادامه خواهد یافت. آنان باید بتوانند بر بنیاد منافع تاریخی و تمدنی خویش، پروژه سیاسی مستقل تعریف کنند؛ پروژهای که بر عدالت، تکثر و حق تعیین سرنوشت استوار باشد ـ جنبش حق تعیین سرنوشت برای پارسی زبانان برای بار نخست چنین اقدامی را در سند راهبردی و ده ها سند و طرح های تحلیلی انجام داده است.
۵. بازخوانی شاهنامه بهعنوان متن مقاومت
شاهنامه باید از قفسه ادبیات صرف بیرون آورده شود و دوباره بهعنوان متن زنده فلسفه سیاسی، اخلاق مقاومت و حافظه تمدنی خوانده شود ـ آنچه را که در گذشته ایران نمود و آیت الله خامنه ای آن را «کتاب زیر بالین هر ایرانی» نامیده بود و اکنون امام علی رحمان و مردم تاجیکستان انجام میدهند. زیرا فردوسی نه فقط گذشته را روایت کرد، بلکه الگویی برای بقا در دوران فروپاشی می سازد. این الگوی بقأ را مردم ایران در دو جنگ علیه اسرائیل و آمریکا نشان داد!
در نهایت، مسئله اصلی فقط دفاع از فردوسی نیست بلکه دفاع از حق یک تمدن برای حفظ حافظه و تعریف خویش است. نزاع واقعی، نزاع میان دو جهانبینی است:
- جهانبینی تعبد، امت و انقیاد؛
- و جهانبینی خرد، داد و آزادی تاریخی.
حوزه پارسی اگر بخواهد از چرخه شکست بیرون آید، ناگزیر است بار دیگر جانب خرد را بگیرد؛ همان خردی که فردوسی هزار سال پیش آن را برترین گوهر هستی نامید:
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر اندیشه برنگذرد
