نگارنده احمد رشاد میرزاده

اصل حق تعیین سرنوشت به‌عنوان یکی از بنیادی‌ترین مفهوم حقوق بشری، شالوده و زیربنای تمامی حقوق و آزادی‌های اساسی انسان را تشکیل می‌دهد. این اصل به افراد و گروه‌های اجتماعی، فارغ از قومیت، نژاد، زبان، مذهب و جنسیت، این حق را می‌دهد که سرنوشت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی خویش را آزادانه تعیین کنند. به همین دلیل، حق تعیین سرنوشت نه‌تنها در اسناد بین‌المللی حقوق بشر جایگاه برجسته‌ای دارد، بلکه در منشور ملل متحد نیز در کنار احترام به حقوق و آزادی‌های بنیادین فردی مورد تأکید قرار گرفته است.

حق تعیین سرنوشت، در ماهیت، حق فردی و همگانی است؛ حقی که هر انسان، به‌عنوان عضو یک ملت یا جامعه، از آن برخوردار است. همین ویژگی باعث شده است که این اصل در زمره قواعد آمره حقوق بین‌الملل و از اصول غیرقابل نقض حقوق بشری به شمار آید. رعایت این حق، در وهله نخست، مانع نقض گسترده حقوق بشر، به‌ویژه حقوق اقلیت‌ها می‌شود و در مراحل بعدی، با فراهم‌سازی امکان مشارکت واقعی مردم در تعیین نظام سیاسی و اداره امور عمومی، زمینه رضایت اجتماعی و ثبات پایدار را فراهم می‌سازد.

رابطه حق تعیین سرنوشت با ریشه‌های تمدنی ما

حق تعیین سرنوشت، صرفاً یک مطالبه سیاسی معاصر نیست، بلکه ریشه در حافظه تاریخی و تمدنی پارسیان دارد. برای پارسی‌زبانان، این حق در پیوندی ناگسستنی با جغرافیای تاریخی باختر یا باکتریا معنا می‌یابد؛ حوزه‌ای تمدنی که از بدخشان بزرگ تا هرات، از بامیان تا کابل‌زمین، خاستگاه زبان، فرهنگ و اندیشه پارسی بوده است.
شهرهایی چون بلخ، هرات، کابل و بامیان نه‌تنها مراکز زیست انسانی، بلکه کانون‌های تمدن‌ساز جهان پارسی و اسلامی بوده‌اند. زایش زبان پارسی نوین پس از اسلام، شکل‌گیری مکاتب بزرگ فکری، فلسفی، کلامی و عرفانی، و بالندگی تمدن خراسانی، همگی در همین جغرافیا رقم خورده است. از این‌رو، مطالبه حق تعیین سرنوشت برای پارسی‌زبانان، ادامه طبیعی یک حق تاریخی–تمدنی است، نه ادعایی تازه یا برساخته.

از این منظر، هر اندیشمند و هر فرد آگاه باید از خود بپرسد: آیا در جغرافیایی که در آن زندگی می‌کند، حقوق اساسی برخاسته از حق تعیین سرنوشت رعایت شده است یا خیر؟ آیا ساختار قدرت، دولت‌ها یا گروه‌های مسلط، پیشگام تحقق این حق بوده‌اند یا در عمل، ناقضان اصلی آن بوده‌اند؟

وقتی بحث به جغرافیایی می‌رسد که امروز «افغانستان» نامیده می‌شود، این پرسش اهمیتی دوچندان می‌یابد: آیا در این سرزمین، حق تعیین سرنوشت برای تمامی مردمان آن، به‌ویژه برای اقوام غیر افغان، به رسمیت شناخته شده است؟ یا تاریخ این جغرافیا بیش از هر چیز، روایت مستمر نقض، انکار و سرکوب این حق بنیادین بوده است؟

برای پارسی‌زبانان (تاجیک و هزاره) و اقوام متحد آنان، از جمله ازبک‌ها، ترکمن‌ها و دیگر اقوام غیر افغان، این پرسش نه یک بحث نظری، بلکه مسئله‌ای حیاتی و سرنوشت‌ساز است. اگر مشارکت برخی افراد در ساختار قدرت، به تحکیم سلطه قومی و قبیله پشتونی انجامیده باشد، آیا می‌توان ادعا کرد که سرنوشت سیاسی به‌دست خود این جوامع تعیین شده است؟ اگر پاسخ مثبت است، پس چرا همان ساختار قدرت، این مردمان را «بیگانه»، «مهاجر» یا «غیرخودی» می‌خواند؟

چرا در خوش‌بینانه‌ترین حالت، بقا و حق زیستن مشروط به انکار هویت تاریخی و زبانی می‌شود؟ چرا زبان پارسی باید با نامی تحمیلی پذیرفته شود و چرا واژگان، مفاهیم و حتی شیوه اندیشیدن، باید خود را با معیارهای مسلط وفق دهد تا حق آموزش، بیان و حضور اجتماعی به رسمیت شناخته شود؟ این «چرا»ها، تنها نمونه‌هایی از ده‌ها و صدها پرسش بی‌پاسخ‌اند که همگی به یک واقعیت تلخ اشاره دارند: حق تعیین سرنوشت برای این جوامع، نه اعطا شده و نه رعایت گردیده است.

زبان پارسی پایه هویتی حق تعیین سرنوشت

زبان پارسی در این جغرافیا صرفاً ابزار ارتباطی نیست، بلکه نهادِ هویت‌ساز و نماد یک پیوند تمدنی–سیاسی تاریخی است. در طول قرن‌ها، این زبان عامل همبستگی اقوام گوناگون، به‌ویژه پارسی‌زبانان و اقوام متحدازبک‌ها، ترکمن‌ها و دیگر اقوام غیر افغان، بوده و امکان هم‌زیستی، دولت‌داری و تولید فرهنگ مشترک را فراهم کرده است.
تحمیل هویت واحد قومی افغانی بر چنین ساختار چندگانه‌، به‌معنای نفی هویت سیاسی پارسی‌زبانان و حذف آنان درگستره«ملت سازی» بوده است. از این منظر، بازتعریف هویت سیاسی بر بنیاد زبان و فرهنگ پارسی، نه نفی دیگران، بلکه بازگرداندن توازن تاریخی و عدالت هویتی است.

از منظر فلسفی، حقوقی، فرهنگی و سیاسی، بررسی دقیق این وضعیت نشان می‌دهد که پارسی‌زبانان نه‌تنها از بهره‌مندی واقعی از حق تعیین سرنوشت محروم بوده‌اند، بلکه در بسیاری موارد، اساساً به‌عنوان صاحبان این حق به رسمیت شناخته نشده‌اند. در حالی که این جوامع، هم از نظر تاریخی و هم از نظر جمعیتی، از ارکان اصلی این سرزمین به شمار می‌روند.

اتنوساید پیوسته

تجربه تاریخی نشان می‌دهد که جنایت بشری، به گونه ‌تدریج  و دوامدار از طریق  هویت‌زدایی صورت گرفته است، که در ادبیات حقوقی به آن «اتنوساید» نامیده می‌شود.

تغییر نام‌ها، تحمیل زبان و هویت، بازنویسی تاریخ، مهندسی جمعیتی و حذف نمادهای فرهنگی، همگی از ابزارهای این فرایند بوده‌اند.
حقوق بین‌الملل، به‌ویژه اسناد سازمان ملل متحد، حق تعیین سرنوشت را به‌عنوان حقی غیرقابل تخطی برای ملت‌هایی می‌شناسد که به‌صورت ساختاری تحت تبعیض قرار گرفته‌اند. از این منظر، مطالبه این حق، نه خروج از چارچوب حقوقی جهان، بلکه استناد مستقیم به آن است.

با این حال، تجربه نشان داده است که مبارزه‌ای فاقد برنامه، هویت مستقل، زبان سیاسی روشن و محوریت مشترک، نه‌تنها به رهایی نمی‌انجامد، بلکه به بازتولید همان ساختار سلطه کمک می‌کند. مبارزه‌ای که با نمادها، اصطلاحات و چارچوب‌های فکری گروه مسلط انجام شود، سرانجامی جز تداوم هژمونی حاکم نخواهد داشت.

ضرورت برنامه و افق سیاسی

حق تعیین سرنوشت، طیفی از امکان‌های سیاسی را در بر می‌گیرد که شامل خودگردانی واقعی یا نظام‌های غیرمتمرکز  و در نهایت شکل‌گیری ساختارهای مستقل سیاسی می شود. آنچه اهمیت دارد، نه شکل نهایی، بلکه اصل حق انتخاب آزادانه و بدون قیم‌مآبی داخلی یا خارجی است.
پارسی‌زبانان و اقوام متحد آنان، تنها زمانی می‌توانند به آینده‌ای عادلانه و انسانی دست یابند که خود، درباره نوع نظام سیاسی، شیوه توزیع قدرت و چارچوب زیست جمعی‌شان تصمیم بگیرند.

سخن پایانی

قرن پانزدهم خورشیدی می‌تواند نقطه عطفی در بازسازی آگاهی تاریخی و سیاسی پارسی‌زبانان باشد؛ قرنی که در آن، حق تعیین سرنوشت نه به‌عنوان شعار، بلکه به‌مثابه یک پروژه تمدنی، حقوقی و سیاسی دنبال شود. آینده‌ای که در آن زبان، فرهنگ و هویت پارسی نه در حاشیه، بلکه در مرکز تصمیم‌گیری‌های سرنوشت‌ساز قرار گیرد، که این امر تنها از مسیر خودآگاهی، سازمان‌یافتگی و مبارزه برنامه‌محور می‌گذرد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *