نگارنده: احمد رشاد میرزاده
مقدمه
«من أفغان نیستم» برای ما همه بهطور عام و برای ما غیر أفغانها بهطور خاص نشان داد که حق تعیین سرنوشت در تجربهی سیاسی مردمان پارسیزبان (تاجیکها، هزارهها)، ازبکها، ترکمنها و دیگر اقوام متحد غیر افغان، از یک مفهوم حقوقی و نظری فراتر رفته و آرامآرام به یک روایت جدید سیاسی و اجتماعی تبدیل شده است. این روایت که در چهار سال گذشته توسط «جنبش حق تعیین سرنوشت پارسیزبانان» خلق شد و منحیث پارادایم قرن با محوریت پارسی بهعنوان زبان قدرت مطرح گردید امروز به یکی از شاخصترین گفتمانهای عدالتخواهانه در برابر ساختارهای تاریخی سلطه افغانی و انکار هویت در جغرافیای به نام أفغانستان تبدیل شده است.
در ادامه می کوشم مسیر شکلگیری این گفتمان، چالشهای پیشرو و اهمیت وفاداری به امانت علمی و فکری آن را توضیح دهم.
۱. روایت نوین از حق تعیین سرنوشت
در گسترهی عمومی امروز، حق تعیین سرنوشت تنها یک مفهوم حقوقی ـ فلسفی نیست؛ بلکه روایتی در حال شکلگیری است ، که از درون بیعدالتیهای انباشته شده اجتماعی و قومی و تجربهی تاریخی حذف، انکار و سلطه سر بر میآورد.
رهبری جنبش حق تعیین سرنوشت پارسیزبانان، با اتکا به اسناد رسمی آن – از جمله «سند راهبردی»، «بایدها و نبایدهای جنبش» و تحلیلهای منتشرشده در وبسایت «سرزمین باختریان» و صفحات مجازی اجتماعی – تلاش کرده است تا این روایت را به یک معیار علمی و سیاسی برای ایجاد پایه های دولت مدرن مبتنی بر قرارداد اجتماعی تبدیل کند.
این روایت، برخلاف نگاههای قومی یا انحصاری، بر سه محور استوار است:
- حق طبیعی انسان پارسیزبان و اقوام متحد آن در انتخاب سرنوشت سیاسی، فرهنگی و تاریخی مشترک،
- رد ساختارهای تحمیلی مانند جغرافیای جعلی افغانستان،
- ارائهٔ روایتهای بدیل مدرن مانند پارسیسم و الگوی نوین قرارداد اجتماعی و...
۲. گذار از شعار به حرکت اجتماعی
در چهار سال اخیر، یک تحول مهم رخ داده است:
نیروهای آگاه غیرافغان که پیشتر تنها تماشاگر یا منتقد ساختار موجود بودند، امروز بهواسطهی روایت روشن جنبش، از سطح شعار به مرحلهی مشارکت در یک حرکت اجتماعی ارتقا یافتهاند.
این روند نشان میدهد:
- بیعدالتی تاریخی تنها یک تجربهی پراکنده نیست، بلکه یک درد مشترک است که از گلوی مشترک صدا میکشد،
- و تبدیل به بنیان هویتی و سیاسی یک حرکت مطالبهگر شده است.
این حرکت بر تجربهی مشترک محرومیت بنا یافته و تلاش دارد با زبان علمی و مدرن، هم «سلطه» را توضیح دهد و هم «راه رهایی» را پیشنهاد کند. این کاریست که آن را جنبش حق تعیین سرنوشت پارسیزبانان بشکل نظاممند از زمان تسلیمدهی قدرت به طالبان انجام میدهد.
۳. توطئهها و تلاشها برای کمرنگسازی دادخواهی «من أفغان نیستم»
در کنار گسترش این گفتمان، فشارها نیز افزایش یافته است. با توجه به تجارب تاریخی، تاریخ سلطه در جغرافیای به نام أفغانستان، هویتزدایی، زبانزدایی، ناکامی آزمودهها و منابع اطلاعاتیِ یک توطئهی سازمانیافته از سوی حلقات افغان با پشتیبانی حامیان خارجیشان در جریان است تا حرکت های دادخواهانه را تحتشعاع پروژههای سیاسی «دیگر» قرار دهند.
حرکت دادخواهانه و خودجوش «من افغان نیستم» با طرح پرسشهای بنیادین دربارهی هویت و ساختار قدرت، پایههای سلطهی افغانیسم را بهگونهای جدی به چالش کشید. همین تکانهی هویتی ـ سیاسی کافی بود تا مدافعان نظم مسلط بیدرنگ وارد میدان شوند و با بهرهگیری از نسخههای تکراریِ مهندسی سیاسی، بار دیگر صحنهی مبارزه را به سود قوم و قبیلهی خویش بازآرایی کنند.
همراهسازی شماری از فریبخوردگان پیشین و تازهکار، بخشی از این تلاش سازمانیافته بود؛ تلاشی که هدف آن نه پاسخگویی به مطالبات مشروع جامعه، بلکه منحرف ساختن افکار عمومی و بیاثر کردن حرکت عدالتخواهانهای بود که در حال گسترش بود.
اگرچه بعید نیست که این طرحها پیشتر نیز در اتاقهای تصمیمگیری آماده شده باشد، اما نکتهی قابل تأمل آن است که درست در لحظهای که صداهای مطالبهمحور و عدالتخواه از هر سو برخاست و فضای گفتوگو دربارهی حقوق هویتی گسترش یافت، این پروژهها بهسرعت فعال شدند؛ گویی ماموریت اصلیشان خاموشسازی و عقیمکردن حرکتی بود که میرفت تا شکلی نوین از آگاهی جمعی و مقاومت مدنی را بنیان نهد.
نمونهی اخیر آن، «جمع شدن تعدادی از سیاسیون حوزه غیر افغان دور یک افغان» را میتوان عنوان کرد که کوششی برای تغییر جهت افکار عمومی و انفعالسازی گفتمان عدالتخواهانه بدون تردید، ارزیابی میشود.
با این حال، تجربه نشان داده است که گفتمانهایی که از عمق بیعدالتی و خواست جمعی برخاسته باشند، بهسادگی خاموش نمیشوند.
۴. مسئلهی دزدی ادبی و مسئولیت اخلاقی در تولید فکر
یکی از چالشهای مهمی که به آن باید اشاره کنم اینست، که عده یی از کار سرقت ادبی هم فرا می روند و مفاهیم و اندیشههای تولیدشده توسط جنبش ما را بدون ذکر منبع آن به خود جا میزنند.
مفاهیمی چون:
- حق تعیین سرنوشت بهعنوان گفتمان،
- پارسیسم در برابر افغانیسم
- قرارداد اجتماعی نوین،
- و نقد ساختار جغرافیایی تحمیلی،
- و …
که برای نخستینبار توسط جنبش حق تعیین سرنوشت پارسیزبانان بهصورت نظری و ساختاری مطرح گردیده و طرح های نظری نیز نوشته شدهاند.
اینکه برخی جریانها و افراد این مفاهیم را بدون اشاره به منبع اصلی بازتولید میکنند، نه تنها خلاف اخلاق علمی است، بلکه تلاش آگاهانه برای تضعیف نقش تولید فکری در جنبش محسوب میشود.
جنبش مطابق سند داخلی «بایدها و نبایدها»، که از بایدها و نبایدهای رفتاری با تمام پارسیزبانان و اقوام متحد صحبت میکند و اعضا و پیروان جنبش را به رعایت آن منحیث یک پارسیزبان متعهد ساخته است، تصمیم به پیگیری پژوهشی این مسئله نکرده است، اما تأکید میکند که احترام به تولید علمی و فکری، حداقل انتظار از کسانی است که مدعی دادخواهیاند.
اگر واقعاً هدف رفع سلطه است، همصدایی و همگرایی ارزشمندتر از شهرتطلبی فردی یا مصادرهی اندیشههای دیگران است.
سخن آخر:
حق تعیین سرنوشت برای ما یک شعار نیست؛ یک مسیر تاریخی است. مسیری که در برابر سلطه میایستد، روایتهای جعلی را برملا میسازد، و به انسان و جامعه حق میدهد که خویشتن را تعریف و اداره کند.
جنبش حق تعیین سرنوشت پارسیزبانان، امروز در نقطهای ایستاده است که:
- اندیشه تولید کرده،
- مسیر دادخواهی را روشن ساخته،
- هزینههای سنگین آن را نیز پرداخته
- و روایتسازی و مبارزهی سیاسی همزمان را پیش برده است.
چهار سال تلاش نظری جنبش، امروز به سرمایهای جمعی تبدیل شده است که میتواند مبنای یک حرکت گستردهی عدالتخواهانه قرار گیرد و این امر نیز اتفاق افتیده است و در حال رشد و همگرایی بیشتر میباشد.
در برابر توطئهها، مصادرهها و تلاشها برای تحریف گفتمان، تنها یک مسیر وجود دارد:
- پایبندی به اخلاق فکری،
- استمرار تولید اندیشه،
- ایستادگی در برابر سلطه،
- و همصدایی نیروهای آگاه برای رهایی از ساختار تحمیلی.
حق تعیین سرنوشت نه شعار است و نه پروژهی گذرا؛ این یک حرکت تاریخی است که از دل تجربهی مشترک ستم و امید به آزادی میجوشد و امروز بیش از هر زمان دیگر نیازمند انسجام، صداقت و وفاداری به حقیقت است. ما پیروز میشویم حتا اگر طعم آن را خودمان نچشیم ولی نسل های بعدی باید از این سلطه رهایی پیدا کنند.
