«رعیت‌زدگی» شخصیت‌های تباری پارسیان!

«رعیت‌زدگی» شخصیت‌های تباری پارسیان!
نگارنده: فیاض بهرمان نجیمی در تاریخ سیاسی ما، یک ناهمسازی بزرگ وجود دارد که بدون شناختن آن، شکست‌های پی‌درپی پارسی‌زبانان را نمی‌توان به‌درستی فهمید: کسانی که در مقاطعی خود را نمایندگان تاجیکان، هزارگان وغیره معرفی کرده‌اند، در بسیاری موارد از بند مناسبات قدیمی قدرت رها نبوده‌اند. آنان ممکن است سلاح به دست گرفته و در […]

نگارنده: فیاض بهرمان نجیمی

در تاریخ سیاسی ما، یک ناهمسازی بزرگ وجود دارد که بدون شناختن آن، شکست‌های پی‌درپی پارسی‌زبانان را نمی‌توان به‌درستی فهمید: کسانی که در مقاطعی خود را نمایندگان تاجیکان، هزارگان وغیره معرفی کرده‌اند، در بسیاری موارد از بند مناسبات قدیمی قدرت رها نبوده‌اند. آنان ممکن است سلاح به دست گرفته و در برابر یک حکومت جنگیده باشند، همان جنگ به آنان ثروت و قدرت «از لوله تفنگ» آورده و حتی خود را «نخبه» و «رهبر» تباری خواندند؛ اما در سراسر نگاه آنان به قدرت، هنوز آثار مناسبات اجتماعی«ارباب رعیتی» برآمده از سلطه افغانی را به راحتی می‌توان رهگیری کرد.

من این پدیده را «رعیت‌زدگی» شخصیت‌های تباری می‌نامم.

این تعبیر در اینجا یک دشنام یا داوری درباره شخصیت فردی نیست؛ بلکه اشاره‌ای است به یک پدیده تاریخی و طبقاتی. این پدیده نشان می‌دهدکه حتی اگر شخصی به دلایل شناخته‌شده، از نظر موقعیت اجتماعی بالا برود، اما در ناخودآگاه ذهنش همچنان احساس فرودستی و رعیتی میکند و سلطه، قدرت و سلسله‌مراتب قدیمی را پابرجا می بیند، در واقع هنوز احساس فرودستی با ویژگی‌های بردگی را با خود دارد.

بسیاری از شخصیت‌هایی که در جریان جهاد به عنوان رهبران تاجیکان، هزارگان ظهور کردند، از خانواده‌هایی بسیار فقیر برخاسته و درجامعه‌ای رشد کرده بودند که برای بخش بزرگی از آنها، زندگی در حد بخور و نمیر بود. جنگ برای بخشی از این‌ها امکان دیگری فراهم کرد: سلاح، پول خارجی، شبکه‌های نظامی، قدرت محلی و سپس دسترسی به منابع قدرت و اشتراک در قدرت با افغان‌ها.

بدین‌گونه، در فاصله چند دهه، بخشی از فرماندهان فقیر دیروز به صاحبان ثروت و قدرت امروز تبدیل شدند ـ این نشانه ظهور یک طبقهاجتماعی مطابق نظریه نظام الملک بود و است، یعنی جنگ و هرج و مرج آن‌ها را ثروتمند ساخت، اما طبقه اجتماعی نشدند و بنابرین تغییریدر فرهنگ و اندیشه آن‌ها در برابر حاکمیت رخ نداد.

بنابرین دگرگونی در موقعیت اقتصادی در نهایت به دگرگونی در روابط  فرهنگی و سیاسی منتج نمی‌شود!

کسان زیادی از دوران جهاد از فقر به ثروت و جا و مقام رسیدند، اما در ذهن آن‌ها یک وصف ویژه برای بعضی شخصیت های پشتون همچونماینده «خانواده بزرگ»، «تبار اشرافی»، «خان‌زاده»، «رهبر طبیعی» و «صاحب‌ حق تاریخی» زدوده نشد. اندوختن  ثروت زیاد سبب بهرهوری از عقلانیت مدرن سیاسی نمی‌شود. صاحب سلاح و اشتراک در شبکه قدرت را نمی‌توان به‌عنوان رابطه‌ای از پایین و بر اساس رضایتمردم درک کرد. قرار گرفتن در سلسله‌مراتب کاذب یک امکان برای نگهداری جایگاه است که مستبدان تحفه می‌دهند و وقتی مستبد دیگر آن،همه به پایان می رسد.

***

در دوران جمهوریت، بخشی از این نیروها از طریق پیوند با ساختار قدرت و شبکه‌های اقتصادی، به یک لایه الیگارشیک تبدیل شدند. اینالیگارشی در مواردی با بخش‌هایی از طبقه حاکم پشتون پیوند خورد و منافع سیاسی و اقتصادی مشترکی پیدا کرد. به این ترتیب، بخشی ازکسانی که روزی به نام مردم فقیر و محروم می‌جنگیدند، به واسطه‌های قدرت و ثروت تبدیل شدند.

اما مشکل اصلی این نبود که آنان ثروتمند شدند بلکه مشکل آن بود که ثروت و قدرت، نتوانست  آنان را از فرهنگ سیاسی فرودستی جدا کند.

گاهی دیده‌ایم که یک شخصیت سیاسی پارسی‌زبان، در برابر یک سیاستمدار پشتون، نه تنها به دلیل برنامه یا کارنامه او، بلکه تنها به اعتبارخانواده، تبار و جایگاه اجتماعی‌اش زبان به تمجید می‌گشاید؛ چنان‌که گویی نزدیکی و تعلق به یک خانواده بزرگ پشتون، خود نوعی امتیازسیاسی و منشأ مشروعیت است.

گاهی هم دیده‌ایم که شخصیت‌هایی از میان همین نیروها، درباره یک رئیس‌جمهور پشتون چنان گپ می‌زنند که گویی او به‌طور طبیعی باید درجایگاه رهبری قرار گیرد و دیگران ناگزیر به پذیرش آن شوند.

در مواردی حتی شخصیت‌های سیاسی‌ای که خود را نماینده یک جامعه بزرگ می‌دانستند، در رقابت‌های سیاسی، یک سیاستمدار پشتون را تنهابه اعتبار پشتون‌بودنش به عنوان «رهبر» پذیرفتند و مردم خود را نیز به حمایت از او فراخواندند.

این رفتارها را نباید تنها اشتباهات فردی یا لغزش‌های انتخاباتی دانست؛ بلکه در پشت آن‌ها، ذهنیت مستأصلی نهفته است که از ناخودآگاهِ فرد بامینتالیته «رعیت زدگی» ریشه می‌گیرد و بر کردار و گفتار او سایه می‌افکند.

ذهنیتی که هنوز تصور می‌کند قدرت اصلی در جای دیگری قرار دارد و ما باید به جای ساختن قدرت مستقل خود، به یکی از صاحبان قدرتموجود نزدیک شویم. این را چیزی دیگری به غیر از «رعیت‌زدگی» نمی توان نامید!

رعیت‌زدگی به این معنا نیست که کسی خود را آشکارا پایین‌تر از دیگری بداند بلکه برتری دیگری را طبیعی فرض کند و در عوض می کوشدبرای خود در کنار آن دگر «برتر»، جایگاهی پیدا کند.

در چنین ذهنیتی، مسئله دیگر این نیست که چرا یک ساختار قدرت بر جامعه مسلط است بلکه اینست که چه کسی از میان «ما» می‌تواند در کنارصاحبان آن قدرت قرار بگیرد.

به همین‌گونه در دوره جمهوریت سیاست «سهم‌گیری» متولد شد: چند وزیر، چند معاون ، چند والی، چند قرارداد، چند امتیاز اقتصادی وغیره.

و سپس این سهم‌گیری به نام «پیروزی قوم» به خورد عوام الناس داده شد.

از آنجای که ساختار اصلی قدرت همچنان دست‌نخورده باقی ماند، دیگر چیزی به نام پیروزی مردم وجود نداشت. البته خودشان آن را پیروزیبخشی از «نخبگان» بر سر جایگاه خود در ساختار موجود  می نامیدند که تا امروز نوستالژی آن را در گفت و گو ها تکرار می کنند.

در اینجا باید به واژه «نخبه» نیز دقت کرد.

کسی که خود را نخبه می‌نامد، حتمی نخبه نمی‌تواند باشد. نخبگی را نمی‌توان با نام‌گذاری بالای خود ایجاد کرد.

تنها جامعه است که باید یک فرد یا یک گروه را بر اساس دانش، توانایی، کارنامه، اخلاق سیاسی، مسئولیت‌پذیری و اعتماد عمومی به عنواننخبه بشناسد. و مهم‌تر از آن، هیچ نخبه‌ای حق ندارد به دلیل نخبگی ادعایی، خود را مالک سرنوشت مردم خویش بداند.

این مسئله برای فهم شکست‌های گذشته بسیار مهم است.

بخشی از رهبران تباری، در یک مرحله مردم را برای جنگ بسیج کردند، در مرحله یی دیگر از مردم رأی گرفتند، به نام مردم مذاکره کردند؛اما هنگامی که پای تصمیم‌های بزرگ سیاسی رسید، خود و کیسه های شان را به جای مردم نشاندند.

در نتیجه، مردم به نیروی جنگ، نیروی رأی و نیروی مشروعیت تبدیل شدند، اما هیچگاه به طرف مستقل معادله سیاسی مبدل نشدند.

این همان چیزی است که باید بدان پایان داده شود!

مشکل امروز پارسی‌زبانان فقط طالبان نیستند. طالبان شکل آشکار و خشن ساختار قدرت و سلطه پشتونی‌اند. خطر دیگر این است که همانرابطه قدرت با چهره‌های دیگری بازسازی شود؛ با زبان دموکراسی، با لباس مدرن، با عنوان حکومت فراگیر و با حضور دوباره همان طبقهسیاسی‌ای که در گذشته در معامله‌های قدرت حضور داشته است.

من این خطر را در نوشته «خطر بُن دوم» مطرح کرده‌ام: خطر این نیست که فقط طالبان بروند؛ خطر آن است که طالبان بروند، اما ساختارقدرتی که آنان را ممکن ساخت، با چهره‌هایی تازه بازگردد. در آن صورت، تغییر حکومت در واقع به معنای تغییر وضعیت مردم نخواهد بود.

بنابراین، «بُن دوم» را نباید فقط بازگشت افراد گذشته دانست بلکه بُن دوم می‌تواند بازگشت همان رابطه قدرت باشد.

در چنین حالتی، ممکن است برخی رهبران جبهه‌های مقاومت نیز بار دیگر وارد معامله شوند و همانطوری که همیشه گفته اند برای بازسازینظمی که در آن سلطه سیاسی پشتون‌محور همچنان باقی خواهد ماند و آنان می‌خواهند سهم خود را از آن دریافت کنند.

این همان خطری است که نسل جوان باید بشناسد:

مخالفت با طالبان، به‌تنهایی به معنای رهایی نیست.

ممکن است کسی با طالبان بجنگد، اما برای ساختاری بجنگد که فقط طالبان را کنار می‌زند و سلطه سیاسی را در شکل دیگری حفظ می‌کند.

ممکن است کسی در برابر یک شکل از استبداد مقاومت کند، اما برای بازگشت یک رابطه نابرابر قومی و طبقاتی و تداوم سلطه استبدادیافغانی زمینه‌سازی کند.

ممکن است کسی خود را نماینده تاجیک، هزاره یا ازبک بداند، اما در نهایت به جای مطالبه حق تصمیم‌گیری مردم، برای سهم خود در ساختاردیگر قدرت مذاکره کند.

اینجاست که باید از سیاست شخصیت‌ها عبور کنیم.

راه رهایی پارسی‌زبانان پیدا کردن یک «رهبر بزرگ‌تر» نیست.

راه رهایی، ساختن جامعه‌ای است که دیگر به رهبرانی نیاز نداشته باشد که به جای آن تصمیم بگیرند.

این همان چیزی است که فلسفه حق تعیین سرنوشت برای پارسی زبانان تبین می کند.

حق تعیین سرنوشت یعنی مردم نباید میان گزینه‌هایی که دیگران از پیش ساخته‌اند، فقط یکی را انتخاب کنند. آنان باید خود درباره آینده سیاسیخویش تصمیم بگیرند: درباره ساختار قدرت، رابطه مناطق، هویت سیاسی، شکل نظام و آینده سرزمین خود.

این تصمیم باید از مسیر یک روند آزاد، قرارداد اجتماعی و همه‌پرسی عمومی بگذرد.

در چنین نظام فکری، هیچ‌کس به دلیل تبار، ثروت، سابقه جهاد، فرماندهی نظامی یا نام خانوادگی، حق طبیعی برای رهبری مردم ندارد.

و این درست نقطه مقابل «رعیت‌زدگی» است.

رعیت‌زدگی می‌گوید:

چه کسی در رأس قدرت است تا ما جای خود را در کنار او پیدا کنیم؟

حق تعیین سرنوشت می‌گوید:

چه کسی به مردم حق داده است که دیگری به جای آنان درباره آینده‌شان تصمیم بگیرد؟

این تغییر پرسش، تغییر بسیار بزرگی است.

زیرا اگر پارسی‌زبانان همچنان به سیاست شخصیت‌ها وابسته بمانند، هر بار ممکن است یک رهبر تباری جدید ظهور کند، مردم را گرد خودجمع نماید، پشت درهای بسته مذاکره نموده وسرنوشت میلیون‌ها انسان را در برابر سهمی برای خود معامله کند.

اما اگر مردم به یک نیروی اجتماعی سازمان‌یافته تبدیل شوند، دیگر هیچ فردی نمی‌تواند خود را آدرس طبیعی آنان معرفی نماید.

از این منظر، وظیفه نسل جوان این نیست که تنها رهبران گذشته را محکوم کند بلکه وظیفه اصلی آنها شناخت سازوکاری های است که چنینرهبرانی را ممکن می سازد.

تا زمانی که مردم به جای برنامه به چهره، به جای نهاد به فرد، به جای حق به سهم و به جای مشارکت سیاسی به اطاعت از رهبر تکیه کنند،این چرخه باطل ادامه خواهد یافت.

و تا زمانی که بخشی از مدعیان رهبری تباری در ذهن خود برای «خانواده بزرگ»، «تبار برتر» یا «رهبر طبیعی» مشروعیت قائل باشند،ممکن است از نظر اقتصادی و سیاسی ثروتمند شده باشند، اما از فرهنگ رعیت‌زدگی عبور نکرده‌اند.

پس مسئله امروز، دشمنی با این یا آن شخصیت نیست.

مسئله، پایان دادن به فرهنگی است که در آن یک انسان خود را صاحب مردم و انسان دیگری را صاحب طبیعی قدرت می‌داند.

پارسی‌زبانان اگر بخواهند از گذشته عبور کنند، باید از سیاستی عبور کنند که در آن چند شخصیت تباری به نام مردم مذاکره می‌کنند و سپسمردم باید نتیجه معامله آنان را به حیث قربانیان بپذیرند.

نه رهبر خودخوانده.

نه ارباب جدید.

نه به اشتراک در ساختار حاکم افغانی.

باید مردم صاحب حق تصمیم‌گیری درباره آینده خود. باشد.

این است معنای واقعی عبور از «رعیت‌زدگی» شخصیت‌های تباری.

و این همان چیزی است که می‌تواند مانع «بُن دوم» شود یعنی پیش از آنکه معامله‌گران دوباره پشت میز  مذاکره بنشینند، خود مردم به یکطرف مستقل و سازمان‌یافته معادله سیاسی باید تبدیل شود.

اشتراک‌گذاری: